کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۰۷ - دی دیده از خیال رخش بازمانده بود...

1

دی دیده از خیال رخش بازمانده بود

گلگون اشک در طبلش گرم رانده بود

2

افتاده بود دل به خم چین زلف او

شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود

3

دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست

بردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود

4

دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بود

جان خواست خواستم بدهم، غم ستانده بود

5

می خواستم که عمر عزیزت کنم نثار

نقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود

6

در خطا شده ز خال سیاه مبارکش

کش نیش لب طره سلمان نشانده بود

7

خالش به جای خویش گرفتم، نشسته بود

بیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود

متن شعر کپی شد.