کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۰ - سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود...

1

سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود

برود این سر سودایی و سودا نرود

2

پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیست

که اگر کوه ببیند دلش از جا نرود

3

پای سست است و رهم دور از آن می ترسم

که سر من برود در طلب و پا نرود

4

هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بود

دلش از گوشه خلوت به تماشا نرود

5

عشقت آمد به سرم و زمن مسکین بستند

عقل و دین هر دو و دانم که بدینها نرود

6

سیل خون دل ما می رود از دیده بگو

با خیال تو که در خون دل ما نرود

7

ما دلی ناسره داریم به بازار غمت

درم قلب ندانم برود یا نرود؟

8

چند گویی که دلم رفت به خوبان سلمان!

دیده بر دوز و دل از دست مده تا نرود

متن شعر کپی شد.