کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۳۳ - یار می آید و در دیده چنان می آید ...

1

یار می آید و در دیده چنان می آید

که پری پیکری از عالم جان می آید

2

سر سودای تو گنجی است نهان در دل من

به زیان می رود آن چون به زبان می آید

3

من گرفتم که ز عشق تو حکایت نکنم

چه کنم کز در و دیوار فغان می آید؟

4

به جمالت که اگر بی تو نظر بر خورشید

می کنم در نظرم تیغ و سنان می آید

5

به حیاتت که اگر می خورم از دست تو زهر

خوشتر از آب حیاتم به دهان می آید

6

تا تویی در دل من کی دگری می گنجد؟

یا کجا در نظرم هر دو جهان می آید؟

7

مرهم لطف خوش آید همه کس را لیکن

زخم تیغ تو مرا خوشتر از آن می آید

8

بر دلم صحبت آن کس که ندارد ذوقی

گر همه جان عزیز است، گران می آید

متن شعر کپی شد.