کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۴۲ - می برد سودای چشم مستش از راهم دگر...

1

می برد سودای چشم مستش از راهم دگر

از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟

2

دیده می بندم ولی از عکس خورشید بلند

در درون می افتد از دیوار کوتاهم دگر

3

هست در من آتشی سوزان، نمی دانم که چیست؟

این قدر دانم که همچون شمع می کاهم دگر

4

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم

تازه می گردد هوای هر سحرگاهم دگر

5

زندگانی در فراقت گر چنین خواهد گذشت

بعد از نیم زندگانی بس نمی خواهم دگر

6

همچو خاکم بر سر راه صبوری معتکف

باد بر بوی تو خواهد بردن از راهم دگر

7

یار گندمگون خرمن سوز سنبل موی من

جو به جو بر باد خواهد داد چون کاهم دگر

8

ساقیا از آب رز یک جرعه بر خاکم فشان

هان که درخواهد گرفتن آتشین آهم دگر

9

در ازل خاک وجود من به می گل کرده اند

منع می خوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!

متن شعر کپی شد.