کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۴۸ - هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس...

1

هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس

سست می جنبد صبا ای صبح کار توست و بس

2

پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح

کیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس؟

3

ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت

آفتاب از نور شمع آن شبستان مقتبس

4

با مه من گو فلان گفت: از غمت بر آسمان

می رسد فریاد من ای مه به فریادم برس!

5

من چو چشم ناتوانت خفته ام بیمار و نیست

جز خیال ابروانت بر سر من هیچکس

6

بارها از شوق رویت جان من می رفت باز

از قفا سودای مویت می کشیدش باز پس

7

در دو عالم یک هوس داریم و آن دیدار توست

می رود جان و نخواهد رفتن از جان این هوس

8

می فرستم هدهدی هر دم به پیشت وز حسد

می زند طوطی جانم خویشتن را بر قفس

9

باز دست آموزم و سررشته ام در دست توست

خواه چون بازم بخوان خواهی برانم چو مگس

10

نیست سلمان کم ز خاری و خسی دامن مکش

ای گل خندان و ای آب حیات از خار و خس

متن شعر کپی شد.