کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۴۹ - در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس...

1

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس

حال شکستگان کمند بلا بپرس

2

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را

ما را که کشته ای بجدایی، جدا بپرس

3

حال شکستگان همه فی الجمله باز جوی

چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

4

خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترس

آخر چه کرده ام ز برای خدا بپرس

5

خون میرود میان دل و چشم من بیا

بنشین میان چشم و دل ماجرا بپرس

6

خواهی که روشنت شود احوال درد ما

درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس

7

جانها به بوی وصل تو بر باد داده ایم

گر نیست باورت ز نسیم صبا بپرس

8

کردم سوال دل ز خرد گفت ما از و

بیگانه ایم این سخن از آشنا بپرس

9

تو پادشاه حسنی و سلمان گدای توست

ای پادشاه حسن ز حال گدا بپرس

متن شعر کپی شد.