کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۷۴ - هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم ...

1

هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم

من چه گویم که چه راحت به روان می رسدم؟

2

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد

ناوکی آخر از آن دست و کمان می رسدم

3

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من

این قدر بس که به کوی تو فغان می رسدم

4

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل

گر به رنگی نرسم بویی از آن می رسدم

5

ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟

خود گرفتم نرسم بویی از آن می رسدم

6

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم

وینک اندر عقبش اشک روان می رسدم

7

راز سر بسته زلف تو نمی یارم گفت

که زبان می کشند چون به زبان می رسندم

8

از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم

شعله شوق تو از دل به دهان می رسدم

9

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان

که حکایت به دل خلق جهان می رسندم

متن شعر کپی شد.