کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۹۱ - به درد دل گرفتارم دوای دل نمی دانم ...

1

به درد دل گرفتارم دوای دل نمی دانم

دوای درد دل کاری است بس مشکل نمی دانم

2

به چشم خویش می بینم که خواهد ریخت خون دل

ندانم چون کنم با دل من بیدل نمی دانم

3

بیابان است و شب تاریک و با من بخت من همره

ولی بخت است خواب آلود و من منزل نمی دانم

4

چه گویم ای که می پرسی ز حال روزگار من

که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمی دانم

5

مرا از دین و از دنیا همین درد تو بس حاصل

که من خود دین و دنیا را جزین حاصل نمی دانم

6

از آنت در میان دل چو جان جا کرده ام دایم

که من جای تو در عالم برون از دل نمی دانم

7

مرا گویند عاقل گرد و ترک عشق کن سلمان

من آن کس را که عاشق نیست خود عاقل نمی دانم

متن شعر کپی شد.