کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۰۴ - مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان ...

1

مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان

ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان

2

حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت

هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان

3

بر هر طرف که سروت، یک روز می خرامد

می روید از زمین تن، می بارد از هوا جان

4

باد صبا ز کویت، جان می برد به دامن

در حیرتم کز آنجا، چون می برد صبا جان؟

5

از شوق وصلت آمد، جان عزیز بر لب

گر می شود میسر، سهل است گو بر آ جان

6

در گوشه های چشمت جان جای کرد جانا

زیرا نیافت بهتر زان گوشه هیچ جا جان

7

جان و دلم فتادند، اندر محیط عشقت

دل غرقه گشت و تا لب، آمد به صد بلا جان

8

در خلوت وصالت، سلمان چگونه گنجد؟

سلمان تنست و آنجا جای دلست یا جان

متن شعر کپی شد.