کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۲۴ - قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این ...

1

قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این

اشکم روان شدست، ز عین عناست این

2

در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی

غیر خیال دوست که گفت آشناست این؟

3

عمریست تا نشسته ام ای دوست بر درت!

نگذشت بر دلت که برین در چراست این؟

4

می گفت: کام جان تو از لب روا کنم

این خود نکرد جان به لب آمد رواست این

5

بگذشت دوش بر من و انگشت می نهاد

بر دیده گفتمش: صنما بر کجاست این؟

6

تهدید می نمود ولی گفت: چشم من

دل می برد ز مردم والحق جفاست این

7

او می کند جفا و من انگشت می نهم

بر حرف عین خویش که عین خطاست این

8

عهدی است تا نمی شنوم بویت از صبا

از توست یا ز سستی باد صباست این

9

می زد غم تو حلقه و در بسته بود دل

جان گفت در مبند که دلدار ماست این

10

سر در رهش نهادم و گفتم: قبول کن!

گفتا: چه می کنم که محل بلاست این؟

11

پرسیده ای که ناله سلمانت از چه خواست؟

آیینه را بخواه و ببین کز چه خاست این؟

متن شعر کپی شد.