کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۲۹ - آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو...

1

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو

می کند قصد جهانی و ندارد باک او

2

قصد جان می کند و جان همه عالم اوست

می خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

3

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو

هیچ خوف و خطرش نیست زهی بی باک او

4

خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه

دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او

5

گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو

رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او

6

غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز

دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او

7

من چو صیدی به کمند سر زلفش شده ام

تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او

8

اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست

وگر از جور فراقش بگریزم پاک او

9

در فشانیست که کردست درین ره سلمان

مرد باید که سخن گوید از ادراک او

متن شعر کپی شد.