کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۵۷ - نمی پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می آری ...

1

نمی پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می آری

عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری؟

2

دل من کز همه عالم نیاز آرد به درگاهت

چنان دل را چنین شاید که بی جرمی بیازاری؟

3

دمم دادی که چون چشم خودم دارم به نیکویی

چه خیزد زین درون آخر برون از ناله و زاری

4

به آزار از درم راندی و رفتی از برم اکنون

طمع دارم که باز آیی و ما را نیز با زاری

5

مرا تو ماه تابانی ولی بر دیگران تابی

مرا تو آب حیوانی اگر چه در دلم ناری

6

خوشا آن وقت و آن فرصت که اندر دولت وصلت

به صبح طلعتت تا روز می کردم شب تاری

7

رفیقان خفته و بیدار شب تا روز بخت من

دریغ آن عهد بیداری که خوابی بود پنداری

8

میان ما به غیر ما حجابی نیست می دانم

چه باشد گر در آیی وین حجاب از پیش برداری

9

به زاری و فغان از من چرا بیزار می گردی

دل سلمان تحمل چون تواند کرد بیزاری

متن شعر کپی شد.