کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۵۹ - ترک من می آیی و دلها به یغما می بری ...

1

ترک من می آیی و دلها به یغما می بری

روی پنهان می کنی، دل آشکارا می بری

2

دی دل من برده ای، امروز دین اکنون مرا

نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می بری

3

آنچه گفتی: بود بالایش مرا ای دل منت

منکرم زیرا که خود را بس به بالا می بری

4

کفر زلفت را به دین من می خرم زیرا به دین

سر فرو می آورد، لیکن تو در پا می بری

5

من نمی دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟

بارها گفتی: نخواهم برد، اما می بری

6

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن

چون کنم کارام و صبر و طاقت از ما می بری

7

من چو وامق باختم در نرد سودایت روان

زین روان بازی چه سودم چون تو عذرا می بری

8

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت

زلف می آری به صد زنجیر و آنجا می بری

متن شعر کپی شد.