کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۶۴ - صنما مرده آنم که تو جانم باشی ...

1

صنما مرده آنم که تو جانم باشی

می دهم جان که مگر جان جهانم باشی

2

روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو

روشنایی دل و شمع روانم باشی

3

بار گردون و غم هر دو جهان در دل من

نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

4

گر به سودای تو ام عمر زیان است چه غم

سودم این بس که تو خرم به زیانم باشی

5

تو سراپا همه آنی و همه آن تواند

غرض من همگی آنکه تو آنم باشی

6

من نهان درد دلی دارم و آن دل بر توست

ظاهرا با خبر از درد نهانم باشی

7

جان برون کرده ام از دل همگی داده به تو

جای دل تا تو بجای دل و جانم باشی

8

چون در اندیشه روم گرد درونی گردی

چو در آیم به سخن ورد زبانم باشی

9

در معانی صفات تو چه گوید سلمان

هر چه گویم تو منزه ز بیانم باشی

متن شعر کپی شد.