کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۷۸ - می آیی و دمی دو سه در کار می کنی ...

1

می آیی و دمی دو سه در کار می کنی

ما را به دام خویشتن گرفتار می کنی

2

دین می خری به عشوه و دل می بری ز دست

آری تو زین معامله بسیار می کنی

3

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش

برمی کشی و باز نگونسار می کنی

4

دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو

هر جه غمی است بر دل من بار می کنی

5

از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال

زنهار فتنه ای را به چه بیدار می کنی

6

در حلقه های زلف خود آتش فروختی

وین از برای گرمی بازار می کنی

7

زان خط که گرد دایره روی می کشی

روز سفید ما چو شب تار می کنی

8

من پرده بر سرایر عشق تو می کشم

لیکن تو هتک پرده اسرار می کنی

9

سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا

چون سایه سجده پس دیوار می کنی

متن شعر کپی شد.