کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)

1

که آب روان بخش در جویبار

به پرورد سرو سهی در کنار

2

اگر بر سرش تند بادی گذشت

دل نازک آب آشفته گشت

3

چو سر بر کشید و فرو برد پای

زبر دست گشت و شدش دل ز جای

4

به دل گفت کز آب من برترم

چرا منت او بود بر سرم

5

منم سروری، آب تر دامنی

کجا دارد او پای همچون منی؟

6

نکر التفاتی به آب روان

سر از کبر می سود بر آسمان

7

به آب روانش چون نبودی نیاز

گرفت آب نیز از سرش پای باز

8

بدانست از آن پس که آن تاب یافت

که هر چیز کو یافت ازان آب یافت

9

تو را بر من ای دوست بیداد هم

ز پهلوی عشق من است ای صنم

10

ز عشق است تیزی بازار تو

ز شوق است آرایش کار تو

11

ملک تا غباری نیاید پدید

پی باد پای سخن را برید

12

سر نامه خسروی مهر کرد

سپردش بدان قاصد ره نورد

13

بدو گفت جائی توقف مکن

بگو از زبانم به یار این سخن

14

بیا، ورنه کارم تبه می شود

دعا گفت و جانم ز تن می رود

15

به روزی مبارک ز درگاه کی

روان شد همان قاصد نیک پی

16

بیامد روان تا به جانان رسید

چو از گرد ره دلستانش بدید

17

روان رفت و بر پای او بوسه داد

که پایت بر این مرز فرخنده باد

18

نخستین بپرسیدش از رنج راه

دگر جست ازرو نامه پادشاه

19

بدان چشم کوشاه را دیده است

به آن لب که پایش ببوسیده است

20

به بوسه ز قندش شکر ریز کرد

سراپای او شکر آمیز کرد

21

سبک قاصد آن نامه شاه را

بداد آن پریروی دلخواه را

22

دلی بود پیچیده و پر ز درد

گشاد آن دل بسته را باز کرد

23

به هر نکته که آنجا رسیدی نظر

برو ریختی از دیده عقد گهر

24

فرو خواند آن نامه سر تا به پای

بر آمد ز جان و دلش وای وای

25

برای جوابش قلم در گرفت

سخن را دگر باره از سر گرفت

26

که چون آیت رحمت از آسمان

رسول مبارک مثال امان

27

رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه

ز ماهیش محکوم تا اوج ماه

28

خط عنبرین خال مشکین رقم

مرکب شده مشک و گوهر به هم

29

نوشته حروفش به سودای دل

شکن های خطش همه جای دل

30

ز بویش همه بوی جان یافتم

دوای دل و جان در آن یافتم

31

چو آورد قاصد روانی به من

تو گوئی رسانید جانی به من

32

روان جان شیرین من در طلب

بر آمد به لب گفت در زیر لب

33

که ای سایه کردگار جهان

به حکم تو موقوف کار جهان

34

اگر بیندت عکس تیغ آفتاب

درآید به چشمش از آن آب آب

35

تو مشغول گنجی و شاهی و داد

تو دردی نداری، که دردت مباد!

36

تو شاهی و من کمترینت رهی

مطیع توام تا چه فرمان دهی؟

37

اگر زانکه می باید آمد بگوی

که تا پیشت آیم به سر همچو گوی

38

ندارم جز این آرزو از خدا

که یکبار دیگر ببینم تو را

39

دهد چرخ فیروزه پیروزیم

چو روز وصالت شود روزیم

40

دگر من ز پیمان تو نگذرم

نبرم ز تو گر ببری سرم

41

اگر خاک گردم من خاکسار

دگر ز آن درم برنخیزد غبار

42

فرستادن پیک و قاصد بسم

فرستادمش وز عقب می رسم

43

سخن را بر اینگونه کوتاه کرد

پس آن نامه با پیک همراه کرد

44

سر زلف شب را چو بر تافت روز

کلید در بسته را یافت روز

45

چو مهر فلک دید شادی شب

بشادی بخندید در زیر لب

46

از آن پس بسیج سفر کرد ماه

شب و روز پیمود چون ماه راه

47

روان شد به اسبی چو باد بهار

که بر وی نشیند نسیم تتار

48

جهنده براقی چو برق یمان

رونده سمندی چو آب روان

49

گه از تیزیش کند می گشت فهم

گه از رفتنش باز می ماند و هم

50

به کهسار چون ابر خوش بر شدی

نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی

51

به زیر آمدی همچو سیل از زبر

نبودی ز سیرش زمین را خبر

52

گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار

گهش فرش و بالین ز خارا و خار

53

گمان برد کان خار و خارا مگر

ز چینی حریر است و گل نرمتر

54

گهی بود بر پشت ماهیش جای

گهی سود بر تارک ماه پای

55

بیامد چنین تا به درگاه شاه

پذیره شدندش سراسر سپاه

56

فرو آمد و رفت در بارگه

زمین را ببوسید در پیش شه

57

چو نرگس سر افکنده از شرم پیش

ز روی شهنشاه و از کار خویش

58

بزرگان درگاه برخاستند

به پوزش زبان را بیاراستند

59

که شاها کمین بنده شهریار

برین آستان آمد امیدوار

60

گرش می کشی بیش ازینش سزاست

وگر جرم بخشی طریق شماست

61

گر از ما نه عصیان پدید آمدی

کجا عفو شاهان پدید آمدی

62

به خود کار خود را تبه می کنیم

به امید عفوت گنه می کنیم

63

به پیش آمد آنگه صنم شرمناک

به عادت ببوسید صد جای خاک

64

در انداخت خود را به پایش چو موی

بغلتید بر خاک مانند گوی

65

چو برخاست چون گرد از خاک راه

بزد دست در دامن پادشاه

66

که گر رنجشی بر دل است از منت

وزین گر غباری است بر دامنت

67

به یکبار دامن بیفشان ز من

خطا رفت خاطر مرنجان ز من

68

به خود بر تن خود جفا کرده ام

خطا کردم آری خطا کرده ام

69

خطایم بپوشان که آمد تو را

فزون ملک عفو از بسیط خطا

70

ملک بازش از خاک ره بر گرفت

سرش را ببوسید و در بر گرفت

71

نخستین بپرسید کای ماه من

تو خود چونی از رنج آمد شدن؟

72

ز سختی نباید نمودن عتیب

که باشد جهان را فراز و نشیب

73

وجود تو را منت از دادگر

که دیدم به خیر و سلامت دگر

74

چو از مجلس عام برخاستند

نشستند و بزمی آراستند

75

لب ساقیان گشت خندان چو جام

خم و چنگ را پخته شد کار خام

76

به مجلس ره چنگ دادند باز

شد از پرده غیب کارش بساز

77

نی و نای را باد شاهی دمید

دف بی نوا را نوائی رسید

78

دل عود را باز بنواختند

به مجلس مقامی خوشش ساختند

79

برآورد خوش نازکان را شراب

به رقص اندر آوردشان چو رباب

80

ملک گفتش ای نازنین یار من،

چنین سیر گشتی ز دیدار من؟

81

چه دیدی ز گرمی و سردی من،

که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟

82

ترا نیک تر دیدم از چشم خود

چرا دور کرد از منت چشم بد

83

به روی تو خوش بود احوال من

برفتی و بر هم زدی حال من

84

چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت

ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت

85

همین به که باشیم امروز شاد

ز کار گذشته نیاریم یاد

86

سر شمع مجلس ز می گرم بود

ز گرمی درآمد زبان را گشود

87

که شاها مرا نیست حد جواب

بگویم اگر شاه بیند صواب

88

فرو بردن زهر به پیش من

که بردن فروگاه گفتن سخن

89

اگر می برم این سخن را فرو

مثال صراحی بود با سبو

90

راحی به خم گفت کای خم نخست

سبو خورد خون تو هست این درست

91

سبو راستی تلخ دادش جواب

که در گردن تو است خون شراب

92

بلورین صراحی چو آب از سبو

فرو برد چون گشت روشن بر او

93

اگر چه صراحی سخن گوی بود

ولیکن به غایت تنک روی بود

94

بدان کو فرو داشت کرد این سخن

به گردن فرو آمدش خون دن

95

چو وقت جواب سخن در گذشت

نمی باشد آن قول را بازگشت

96

خموشی به وقت حکایت مکن

مکن هیچ وقت خموشی سخن

97

خموشی گزیدن به وقت جواب

خطادیده اند اهل صوب صواب

98

از آن بارگه شاه بیرون مرا

اگر کردی و ریخت خون مرا

99

بدینم خجالت کجا ماندی

که در مجلسم بی وفا خواندی

100

ملک قول آن سرو دانست راست

که می دید کز پای تا سر وفاست

101

بدان معترف شد که بد کرده ام

بدی با دل و جان خود کرده ام

102

بدستت کنم توبه افزون ز حد

بدی گفتم استغفر الله ز بد

103

بیا پیش تا ز آن لب چون نبات

دهان را بشویم به آب حیات

104

صنم چون شنید این سخن شاد گشت

درونش ز بند غم آزاد گشت

105

بیامد به پای ملک در فتاد

ملک بوسه اش بر سر و چشم داد

106

می لعل خوردند تا گاه شام

چو شد جام مغرب ز می لعل فام

107

سر ماهرویان مجلس به خواب

ز مستی فرو رفت چو آفتاب

108

سوی کاخ خود هر یکی را به دوش

کشیدند می در سر و رفته هوش

109

چنین بودشان مجلس آراستن

به می روز و شب کام دل خواستن

110

سپیده دم آن دم که ساقی هور

می لعل دادی به جام بلور

111

شراب صبوحی صنم خواستی

به می بزم عشرت بیاراستی

112

ملک داغ سودای آن ماه چهر

کشیده کشیدی می از جام مهر

113

در آمیختندی به هم راح و روح

کشیدندی از نیل داغ صبوح

114

سهی سرو چون گشتی از باده مست

بر افشاندی پای کوبنده دست

115

بر هر سوی کو میل کردی به ناز

بر آن سو کردی دل و جان و نماز

116

چو رفتی، برفتی دل و جان روان

چو باز آمدی آمدی باز جان

117

گه رفتنش دل برفتی ز شست

چو باز آمدی، آمدی دل به دست

118

بدستان چو او پایکوبان شدی

ز حیرت جهان دست بر هم زدی

119

به هر آستین کو برافشاندی

ملک دامنی گوهر افشاندی

120

ز رامشگران بانگ و فریاد خاست

ز جان زینهار و ز دل داد خواست

121

چنین عیش کردند با یکدگر

حسد برد گیتی بر ایشان مگر

122

جهان را همه وقت این رسم و خوست

که چون جمع بیند میان دو دوست

123

کند هردو را شادی و اندوه و غم

به تیغ جدایی ببرد ز هم

124

به فراش فرمود یک روز شاه

که بر روی صحرا زند بارگاه

125

سر و سرکشان را همه گرد کرد

ز جام بلورین می لعل خورد

126

نگارش ستاده در آن انجمن

چو سرو سهی در میان چمن

127

گهی داشتی جام می شاه را

گهی بر مغنی زدی راه را

128

گهی نکته خوش در انداختی

دل مجلس از غم بپرداختی

129

چو از روز یک نیمه اندر گذشت

سر سرفرازان ز می گرم گشت

130

ز گیلان فرستاده ای در رسید

که فرمانده اش سر ز فرمان کشید

131

ز طاعت برون برد یکباره سر

ز بیداد ویران شد آن بوم و بر

132

به جان نیست ایمن از او هیچکس

ایا شاه ایران، به فریاد رس

133

زمانی در اندیشه شد شهریار

دگر باره می خواست از میگسار

134

که امروز روز نشاط است و بزم

نشاید به بزم اندرون یاد رزم

135

چو فردا برآید ز کوه آفتاب

ببینیم تا چیست روی صواب؟

136

دگر روز گردنکشان را بخواند

حکایت در این باب بسیار راند

137

سران سپهدار برخاستند

اجازت به عرض سخن خواستند

138

که شاها کسی جنگ گیلان نکرد

که آن جایگه نیست جای نبرد

139

نکرده است کس عزم این رزم جزم

نخست است فکرت دگر باره رزم

140

به هرکاری اندیشه باید نخست

همه کار از اندیشه آید درست

141

چو گردنکشان را صنم دید سست

بدانست کز چیست، رنجید چست

142

به شاه جهان گفت ای پادشاه

به کام تو بادا همه سال و ماه

143

چو قسم من است این همه گنج و بزم

چرا دیگری را رسد رنج رزم؟

144

چو صافی این باده من می خورم،

بود دردی اش نیز هم درخورم

145

به اقبال داری پیروزگر

من این رزم را بسته دارم کمر

146

ملک را موافق نیامد سخن

ولیکن ستودش در آن انجمن

147

چو خالی شد از سروران بارگاه

شهنشاه گفت ای دل افروز ماه

148

تو دانی که امروز در انجمن

چه گفتی به قصد دل و جان من؟

149

تو قصد سر دشمنان می کنی

و یا بیخ عمر مرا می کنی؟

150

شکر لب به گفتار بگشاد لب

که شاها نگفتم سخن بی سبب

151

بر آنند ایشان که در کارزار

نمی آید از دست من هیچ کار

152

مرا بلبلی در گلستان بزم

شمارند و خود را عقابان رزم

153

برآنم که ایشان کیانند و من کیستم

بر این در عزیز از پی چیستم

154

شهنشه دژم شد ز گفتار او

فرومانده در کار و کردار او

155

بدو گفت کای یار جانی من

مجو تلخی زندگانی من

156

نشد حاصل از داغ هجرم فراغ

چرا می نهی بر سر داغ،داغ؟

157

مرو از برم برگ دوریم نیست

ز تو احتمال صبوریم نیست

158

تو بی من توانی به هر حال زیست

مرا نیست ازین دستگه چاره نیست

159

اگر ز آنکه رای تو خواهد چنین

مرا نیست رای دگر غیر از این

160

سپاه م و ملک من ز آن تست

همه کشور من به فرمان تست

161

بخواه آنچه می خواهی از خواسته

ز مردان و اسبان آراسته

162

صنم روی مالید بر روی خاک

شهنشاه را گفت: روحی فداک!

163

ملک نیز چون دید که آن نیکخواه

سخن را نمی گوید الا به راه

164

به ناچار فرمود تا سرکشان

همه نامداران و لشکرکشان

165

سراپرده از شهر بیرون برند

درفش همایون به هامون برند

166

سحرگه که زد خسرو آسمان

سراپرده صبح بر خاوران

167

بینداخت شب خیمه های سیاه

زد از زر فلک فلکه بارگاه

168

ببستند بر پیل روئینه خم

دمیدند دم در دم گام دم

169

از آواز کوس و دم کره نای

برآمد دل کوه خارا ز جای

170

درفش درفشان برافراختند

ز هر سو سپاهی برون تاختند

171

هنرمند مردان با برگ و ساز

سر جعبه ها را گشادند باز

172

ز پولاد خفتان و آهن کلاه

بیاراست از پای تا سر سپاه

173

در آمد ز هر سو سپه فوج فوج

زمین شد چو دریای چین پر از موج

174

ز نیزه زمین چون نیستان شده

دلیران چو شیران غران شده

175

سپهدار خوبان خیل ختن

به هر سو خرامان در آن انجمن

176

به زیر اندرش نقره خنگی چو آب

چو بر پشت صبح دمان آفتاب

177

ز بس کوهه زین مرکب سوار

تو گفتی پلنگ است در کوهسار

178

همی تاخت در جامه آهنین

چو تابنده گوهر ز پولاد چین

179

میانی ز چشم تصور نهان

درآویخته خنجری ز آن میان

180

چو یک قطره آب اندر آمیخته

چو کوهی به مویی درآویخته

181

شهنشه بیامد سپه بنگریست

چو گردون زمین را همه خیمه دید

182

سیاهی لشکر کرانی نداشت

کسی از شمارش نشانی نداشت

183

به لشکر گه خویش چون بنگرید

لبش گشت خندان دلش می گریست

184

به دل گفت جان من است این جوان

که جان را فرستد بر دشمنان؟

185

که کرد این که من در جهان می کنم؟

ز تن جان خود را روان می کنم

186

مگر، این چنین کرد یزدان نصیب

که مه بیشتر وقت باشد غریب

187

پس آن خسرو خاوری را براند

شکر پاره لشکری را بخواند

188

بر آن لشکرش میر و سالار کرد

دل و گوش او پر ز گفتار کرد

189

که: رو، بخت پیروز یار تو باد

مراد دل اندر کنار تو باد

190

به هرجا که اسبت فراز آمده

دو اسبه ظفر پیشباز آمده

191

برای وداعش ملک در کنار

گرفت و ببارد خون در کنار

192

سپهدار بوسید پای ملک

بسی گفت در دل دعای ملک

193

روان شد وز آنجا ملک بازگشت

دگر باره با ناله دمساز گشت

194

دری بار بر شادمانی ببست

چو یعقوب با بیت احزان نشست

195

به غیر از غم یار چیزی نخورد

به جز وصل او آرزویی نکرد

196

شبی صورت یارش آمد به پیش

به زاری همی گفت با یار خویش

197

که ای جان من کرده از تن سفر

و یا روشنایی دور از نظر

198

کجایی و چونی و حال تو چیست؟

که بر حال من مرغ و ماهی گریست

199

به قصد عدو مرکب انگیختی

ولی خون احباب خود ریختی

200

چنان است بر دشمنانت نظر

که از دوستان نیست هیچت خبر

201

ببخشای بر زندگانی من

بیا رحم کن بر جوانی من

202

اگر دشمنت از دوستانت خبر

بیابد، بگوید به خون جگر:

203

به جانت که صبر و قرارم نماند

دگر طاقت انتظارم نماند

204

اگر باز بینم جمالت دگر

نکردم جدا از وصالت دگر

205

نیارم زدن دم ز سوز درون

که می آید از سینه آتش برون

206

بود شرح حالم نوشتن محال

در آیینه دل ببین روی حال

متن شعر کپی شد.