کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۴ - بوسه بر باد (۴)

1

از آن پس چو آمد به شاه آگهی

کز آن دانه در صدف شد تهی

2

چو ابر از دل آتشین آه زد

دو دریا بر آورد و بر ماه زد

3

چو گل جامه را کرد صد جای چاک

چو باد صبا بر سر افشاند خاک

4

نشسته ملک بر سر خاک او

کنان نوحه بر سروچالاک او

5

شهنشه همی گفت کای یار من

نگار وفادار و دلدار من

6

دریغ آن تن ناز پرورد تو

دریغا به درد من از درد تو

7

دریغا و دردا و وا حسرتا

که شد کشته شمعم به باد فنا!

8

که ای سرو بالای کوتاه عمر،

تو عمر گرامی، شدی، آه عمر!

9

خراب است دل آه! دلدار کو؟

جهانیست غم وای غمخوار کو؟

10

ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟

کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟

11

سپردم به زلفت دل و هوش و جان

تو را می سپارم به خاک این زمان

12

عجب باشد ای ماه رضوان سرشت

اگر چون تو سروی بود در بهشت

13

دلم رشک بر حوض کوثر برد

که سرو تو را کنار آورد

14

دل و جانم از رشک پیچیده اند

که غلمان و حورت چرا دیده اند؟

15

به آب مژه پاک می شویمت

تو در خاک و در آب می جویمت

16

از آن اشک ریزم چو ابر بهار

که از گل برآرم تو را لاله وار

17

نمی خواستم گرد بر دامنت

کنون در دل خاک بینم در تنت

18

اگر گرد مشک تو بر روی ماه

دلم دیدی از دود گشتی سیاه

19

کنون بر تن تست خاکی زمی

که خاک سیه بر سر آدمی

20

روا باشد ای آسمان اینچنین

مه سر و بالا به زیر زمین

21

گل نازکش نیست در خورد گل

که هر ذره جزویست از جان و دل

22

دریغا که این سرو قد آفتاب

فرو رفت در بامداد شباب

23

شکمخواره خاکا، خنک جان تو

که جان جهانی است مهمان تو

24

تن نازکان می خوری زیر زیر

نگشتی از این خوردنی هیچ سیر

25

من نامراد از تو دارم غبار

که داری مراد مرا در کنار

26

در اول بسی بی قراری نمود

در آخر بجز صبر درمان نبود

27

پس از مرگ او شاه سالی چو ماه

نمی رفت جز در کبود و سیاه

28

چو درماند از وصل آن ماه رو

کشیدند بر تخته ای شکل او

29

تو پنداشتی شکل آن سرو ناز

بر آن تخته شاهی است بر تخت باز

30

در آن تخته حیران فرو ماند شاه

بسی نقش از آن تخته می خواند شاه

31

ملک دید نقشی که جانش نبود

از او آنچه می جست آتش نبود

32

دلا پیش از آن کز جهان بگذری

بر آن باش کاول ز جان بگذری

33

کسی کو تواند گذشت از جهان

بر او خوار و آسان بود ترک جان

34

بسا درد و حسرت که زیر ز می است

دل خاک پر حسرت آدمی است

35

همه سرو بالاست در زیر خاک

چو گل کرده پیراهن عمر چاک

36

زمانه بر آمیخت چون گل به گل

تن نازنینان چین و چگل

37

به هر پای کان می نهی بر گذر

سر سرفرازی است، آهسته تر

38

نگوئی که خاکش بفرسوده است

که او نیز چون تو کسی بوده است

39

کجا آن جوانان نو خاسته؟

کجا آن عروسان آراسته؟

40

کشیدند در پرده خاک رو

جهان داد بر بادشان رنگ و بو

41

بهار آمد و خاک را کرد باز

زمین را به صحرا در افکند راز

42

ز مهد زمین هر پری طلعتی

برون آمد امروز در صورتی

43

شکوفه چو نازک تن سیمبر

ز صندوق چوبین برون کرده سر

44

بنفشه است مشکین سر زلف یار

بریده ز یار خودش روزگار

45

چو زلفش از آن رو سرافکنده است

بخاک سیه در پراکنده است

46

بر آنم که سوسن پریزاده ای است

زبان آور و خوب آزاده ای است

47

زبان دارد اما ز راه کهن

اجازت ندارد که گوید سخن

48

سهی سرو یاری نگاری است چیست

که بر جویبار از روان دست شست

49

هوای خرامیدن است اندر او

به دستان ولی سرو را پای کو؟

50

بر آن گلرخان نوحه گر شد سحاب؟

بدیشان همی بارد از دیده آب

51

کجا آن رخ ناز پروردشان؟

بیا این زمان بین گل زردشان

52

اجل بر سمن خاکشان بیخته

چو گل نازک اندامشان ریخته

53

وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟

نگویی که این نالش از بهر کیست

54

چرا لاله را بهر خون جوشیده است؟

بنفشه کبود از چه پوشیده است؟

55

چرا باد در خاک غلطان شود

چرا آب گریان و نالان شود

56

به مقدار خود هریکی را غمی است

دلی نیست کو خالی از ماتمی است

57

که باشد که از دوری دل گسل

نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل

58

خطا می کنم سنگ را نیز هم

دمی چشم ها نیست خالی زنم

59

اگر شمع بینی بدانی یقین

که می سوزد از فرقت انگبین

60

به خونابه رخسار از آن شست لعل

که خواهد جدایی ز کان جست لعل

61

دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش

که خواهد بریدن ز دلدار خویش

62

صبا گفت با نافه مشک چین

که بهر چه خون می خوری چون چنین

63

جهان پروریدت به خون جگر

شدی پیش اهل جهان معتبر

64

چرا دل سیاهی و خون می خوری؟

به خون جگر چون بسر می بری؟

65

به باد صبا گفت در نافه مشک

که از هجر شد بر تنم پوست خشک

66

از آن در دلم شد سیاهی پدید

که نافم جهان بر جدایی برید

67

هنوز آن زمان در شکم خون خورم

که دور فلک برد از مادرم

68

صبا گفتش ای نافه مشک بس!

دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس

69

جهان گرچه از یار خویشت برید

تو را این بزرگی ز هجران رسید

70

گول کهنه ای داشتی درختا

ز دیبای چین داری اکنون قبا

71

گهی شاهدان از نسیم تو مست

گهی با بتان در گریبانت دست

72

تو را خود بس است این قدر عیب و عار

که افکند مادر به صحرایت خوار

73

اگر بیش ازین غرق خون آمدی

شدی پاک و ز آهو برون آمدی

74

به باد صبا گفت مشک ختن

که این قصه باد است از آن دم مزن

75

اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش

ولیکن خوشا صحبت یار خویش

76

که در خانه با یار خوردن جگر

به است ز شکر در مقامی دگر

77

به نرگس نگر کز گلش بر کنند

ز سیم و زرش فرش و بستر زنند

78

فراق دیار و هوای وطن

کند کاخ زرینش بیت الحزن

79

غریبی نه رنگش گذارد نه روی

به باد هوایش دهد رنگ و بوی

80

همان شوق مسکن بود در سرش

بود کوخ خود به ز کاخ زرش

81

به نار حجیم از کسی خوی کرد

بود بر دلش باد فردوس سرد

82

سمندر که او دل بر آتش نهاد

نسیم سمن بر دلش هست باد

83

ز یاران جدایی مکن بی سبب

که هجر است بی اختیار از عقب

84

تن از چاره هجر بیچاره گشت

ز رنج بریدن دلش پاره گشت

85

نخواهی که گردی به هجران اسیر

برو هیچ پیوند با کس مگیر

86

تو خود باش همراز و دمساز خویش

مکن دیگران را تو انباز خویش

87

نیابی به از جان خود همدمی

نبینی به از خویشتن محرمی

88

که با دوست یاری اگر دل نهد

وگر جان دهد زو دلش چون رهد

89

به شمشیر گاه جوانی ز جان

بریدن بود بهتر از دوستان

90

شنیدم که صاحبدلی وقت گشت

به دکانچه درزییی بر گذشت

91

در آن حالت او جامه ای می درید

خورش دریدن به گوشش رسید

92

بنالید صاحبدل از ناله اش

ز مژگان روان شد به رخ ژاله اش

93

بر آورد افغان که آه از فراق

جهان گشت بر دل سیاه از فراق

94

جدایی تن از جان جدا می کند

جدایی چه گویم چه ها می کند

95

ببینید تا این دو سه پود و تار

چه فریاد بر خویشتن می زنند

96

از اینجا نظر کن به حال دو دوست

به هم بوده یک چون مغز و پوست

97

دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل

مصاحب چو رنگ گل و بوی گل

98

در آن روز بی اختیاری نگر

که شان دور باید شد از یکدیگر

99

جهانا ندانم چه آیین تو است

چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟

100

که سرو سهی را در آری به ناز

کنی سر بلندش به عمر دراز

101

ز بیخ و بنش ناگهان برکنی

کنی سرنگونش به خاک افکنی

102

اگر مرگ را آوری در نظر

حقیقت جدایی است از یکدگر

103

مه و مهر از آنرو گرفته دلند

که هر ماهی از یکدگر بگسلند

104

ثریا بود جمع دانی چرا؟

که از جمع او کس نگردد جدا

105

به خورشید گفتم که درگاه بام

زخت از چه چون گل شود لعل فام؟

106

چرا می شوی آخر زود زرد

چو برگ رزان از دم باد سرد؟

107

دمی چهره ات ارغوانی بود

گهی چون رخم زعفرانی بود

108

چو بشنید رخساره پرتاب کرد

دو چشم از ستاره پر از آب کرد

109

جوابیم گرم از سر مهر گفت

به مژگان اندیشه از دل برفت

110

که هر صبحدم چشم من می جهد

ز دیدار یاران خبر می دهد

111

به روی عزیزان این انجمن

رخم سرخ و روشن شود چشم من

112

شبانگه که آید زمان فراق

که بادا سیه دودمان فراق

113

شود چشمه بخشت من تیره آب

نه توش و توانم بماند نه تاب

114

ز بیم جدایی غمی می شوم

به خود زرد و لرزان فرو می روم

115

جهان را جفا و ستم رسم و خوست

نخواهد وفا کرد با هیچ دوست

116

کدامین گل تازه از خاک زاد

که آخر زمانه ندادش به باد

117

سهی سرو گشت از هوا سر بلند

در آخر ز پا هم هوایش فکند

118

کجا آن چو گل نازکان چگل؟

که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟

119

بسا سرو کان گشت با خاک راست

بس آب حیاتا که آن خاک راست

120

بسا سرو بالا که زیر ز می است

دل خاک بر حسرت آدمی است

121

بغایت شبیه است نرگس به دوست

که زرین قدح مانده از چشم اوست!

122

خوشا لاله و چهره فرخش

که دارد نشانی ز خال رخش

123

شب تیره چون زنگی بسته لب

گشادم زبان را و گفتم به شب

124

که بهر چه چون صبح خندان شود؟

ستاره ز روی تو ریزان شود؟

125

بغایت سیه کاسه ای در سحر

چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟

126

شب تیره گفتا که باید مرا

سحرگه شدن زین شبستان جدا

127

ز سودای یار و فراق دیار

به وقت سحر می شوم اشکبار

128

ستاره خود از جای خود چون رود

سرشک است کز چشم من می رود

129

سحر وقت اسفار و رحلت بود

از آن در سحر مرغ نالان شود

130

از آن در سحر کوس دارد فغان

ز چشم هوا اشک باشد روان

131

به گاه وداع دیار از حزن

کدامین سیه دل نگرید چو من؟

132

شب مرگ روز فراق است و بس

که روز جدایی مبیند کس

133

چه خوش گفت دانای هندوستان

که هرگز مرا با کسی در جهان

134

نخواهم که هیچ آشنایی بود

مبادا که روزی جدایی بود

135

فراق از نبودی نمردی کسی

جفای محبت نبردی کسی

136

ز کشته دل خاک پر خون شدست

از آن خون رخ لاله گلگون شده است

137

گرانمایه گنجی است این آدمی

دریغ این چنین گنج زیر زمی

138

ز حسرت که دارد زمین در درون

کناره ندارد که آید برون

139

به هر گل که برکرده از گل سر است

هزاران سمن رخ به زیر اندر است

140

شبی می شنیدم که با جان بدن

همی گفت در زیر لب این سخن

141

که ای نازنین مونس و همنفس

تو دانی که غیر از توام نیست کس

142

ز خاک سیاهم تو برداشتی

گلین خانه ام را تو افراشتی

143

منم خاک و از صحبتت زنده ام

چو دور از تو باشم پراکنده ام

144

به هم سالها عیش ها رانده ایم

بسی دست عشرت برافشانده ایم

145

تو را من به صد ناز پرورده ام

دمی بی تو خود بر نیاورده ام

146

من و تو دو هم صحبت و مونسیم

چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟

147

تو آب حیاتی و من خاک تو

غباری ز من بر دل پاک تو

148

چو تو رفته باشی برون زین مغاک

چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟

149

مرا از تو هرگز رهایی مباد

میان من و تو جدایی مباد

150

تن این راز می گفت در گوش جان

چو بشنید دادش جوابی روان

151

که ما هردو از یک شکم زاده ایم

به هم هریک از جایی افتاده ایم

152

مرا سربلندی ز پستی توست

همین پایه از زیر دستی توست

153

من این حال خوش از بدن یافتم

ز پهلوی تست آنچه من یافتم

154

اگرچه بر آرد سپهرم ز تو

کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟

155

تو را حق نعمت بسی بر من است

مرا حق سعی تو در گردن است

156

چو ما روزگاری به هم بوده ایم

به اقبال یکدیگر آسوده ایم

157

نباشد عجب گر بنالم ز غم

که سخت است بر ما بریدن ز هم

158

کنون ما که از هم جدا می شویم

به منزلگه خویشتن می رویم

159

جدایی ضروریست معذور دار

که ما را در این نیست هیچ اختیار

160

قضا چون در آشنایی گشاد

اساس جهان بر جدایی نهاد

161

خدای جهان است بی یار و جفت

کسی را بر این در جهان نیست گفت

162

در اندام خود بنگر اول، ببین

که از هم جدا ساخت جان آفرین

163

دو چشم تو را هردو چون فرقدان

حجابی عجب بینی اندر میان

164

به غیر از دو ابرو که پیوسته اند

به پیشانی آن نیز بر بسته اند

165

دو گوشند در گوشه ای هر یکی

تعاقب ندارد یکی بر یکی

166

دو دست و دو پا را همین صورت است

مراد آنکه بنیاد بر فرقت است

167

مه و خور دلیل تو روشن بسند

که هر ماه یکبار با هم رسند

168

نهاده شب اندر پی روز سر

نبینند هرگز رخ یکدیگر

169

چنین گفت یک روز نوشیروان

به موبد که ای پیر روشن روان

170

من اندر جهان از سه چیزم به رنج

کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج

171

یکی مرگ کز وی شود روی زرد

دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد

172

سوم علت آز و رنج و نیاز

کزو جان به رنج است و تن در گداز

173

چنین داد پاسخ که ای شهریار

نگر تا نداری تو این هرسه خوار

174

اگر ز آنکه رن نیستی در جهان

نبودی چو تو شاه روشن روان

175

قباد از جهان را بپرداختی

تو تاج شهی را بر افراختی

176

مرا گر نبودی به تختت نیاز؟

چرا بردمی پیش تختت نماز؟

177

حکیمی که جان و جهان آفرید

زمین گسترید و زمان آفرید

178

یقین دان که هر چیز کو ساخته است

به حکمت حکیمانه پرداخته است

متن شعر کپی شد.