غزل · سلمان ساوجی
بخش ۳۱ - غزل
1
فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست
پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست
2
ای باد خبر بر، بر آن یار همی دم
کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست
3
از هستی من جز نفسی باز نمانده ست
هر چند که این نیز بر آنم که بسی نیست
4
ما را هوس آن دست که در پای تو میریم
دارد مگسی در شکرستان تو پرواز
5
دردا که مرا قوت پر مگسی نیست
خواهیم گذشت از سر آن قلزم نیلی
6
آخر قدم همت ما کم ز خسی نیست
ای طوطی جان زرین قفس سبز برون ای