کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید را

1

پری گفتش که: «اینجا مرز روم است

همه ره کشور و آباد بوم است

2

حقیقت دان که دریای است این اسب

نبرد راه خشکی هرگز این اسب

3

پیاده بایدت رفتن در این راه

مگر کارت شود بر حسب دلخواه»

4

ز اسب پیل پیکر شاهزاده

جدا شد کرد رخ در ره پیاده

5

چو مه بنهاد تاب مهر در دل

به یک منزل همی کرد او دو منزل

6

وجود نازنین ناز پرورد

نه گرم روزگاران دیده نه سرد

7

کف پایش ز رنج راه در تاب

برآورد آبله همچون کف آب

8

چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار

دریده جامه و پایش پر از خار

9

چو بگذشت از شب تاریک بهری

رسید از راه تنها سوی شهری

10

پریشان از جفای گردش دهر

همی گردید مسکین گرد آن شهر

11

غلامی داشت نامش خاص حاجب

که بودی شاه را پیوسته حاجب

12

ملک در راه دیدش حاجب آسا

سیه پوشیده و خم کرده بالا

13

در آن تاریکی اش فی الحال بشناخت

ولیکن شاه بر کارش بینداخت

14

به نزد حاجب آمد و گفت کای یار

غریب و خسته و سرگشته بیمار

15

ندارم اندرین شهر آشنایی

که ما را گوشید امشب مرحبایی

16

از او پرسید حاجب: «از کجایی

که داری رنگ و بوی آشنایی»

17

ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت

سفر کردم، مرا کردند غارت

18

چو بشنید این حکایت حاجب بار

به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار

19

به نور چشم ما تابنده خورشید

همی ماند دریغا شاه جمشید!»

20

بر آن حالت زمانی زار بگریست

جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟»

21

غلام این قصه پیش شاه می گفت

شهنشه می شنید و آه می گفت

22

همی رفت از شی حاجب در آن راه

سخن گویان ملک تا کاروانگاه

23

ملک را خاص حاجب گفت: فرمای

درا، امشب و ثاق ما بیارای

24

غریب و خسته ای و ره گذاری

رفیقی نیستت، جایی نداری»

25

ملک را در سرای خویشتن کرد

بسی نیکی به جای خویشتن کرد

26

چو نور شمع برمه پرتو انداخت

غریب خویش را یعقوب بشناخت

27

چو چشم او بر آن مه منظر افتاد

از او آهی و فریادی برآمد

28

ز آهش جنیان گشتند غمگین

درآمد گرد حاجب لشکر چین

29

به فال سعد روی شاه دیدند

در آن تاریکی شب ماه دیدند

30

سران چین به پایش در فتادند

سراسر دست و پایش بوسه دادند

31

نثارش زر و گوهر بر فشاندند

به خسرو جان شیرین بر فشاندند

32

حکایت کرد شاه از بحر از بر

سخن نگذاشت هیچ از خشک تر و از تر

33

نوای عیش و عشرت ساز کردند

طرب بر پرده شهناز کردند

34

زر و یاقوت می پالود ساقی

شفق در صبح می پیمود ساقی

35

به روی جم دو هفته باده خوردند

سیم هفته بسیج راه کردند

36

روان آن کاروان کشور به کشور

رسید آنگه به دارالملک قیصر

37

خبر آمد که آمد کاروانی

که پیدا نیستش قطعا کرانی

38

به گوش رومیان از یک دو فرسنگ

همی آمد خروش و ناله از زنگ

39

تماشا را ز بام و برج باره

نظاره ماهرویان چون ستاره

40

نفیر مرحبا می آمد از شهر

همه بانگ درا می آمد از شهر

41

ز وقت صبح تا شام از پی هم

گهی می رفت اشهب گاه ادهم

42

شده روی در و دشت و صحاری

نهان از هودج و مهد و عماری

43

ملک جمشید چون خورشید تابان

همی آمد ز گرد ره شتابان

44

ز چوب صندل و عود و قماری

به پیش خسرو اندر ده عماری

45

سران چین پیاپی در پی شاه

صد و پنجه غلام ترک همراه

46

کمرهای مرصع کرده یکسر

غلامان سمن بر، چوب دو پیکر

47

به شهرستان درآمد شاه جمشید

چو ماه چارده در برج خورشید

48

کلاه چینیان بنهاده بر سر

قبای تاجران را کرده در بر

49

زن و مرد اندران حیران بمانده

ز دست مرد و زن دلها ستانده

50

به فیروزی فرود امد به منزل

فرود آورد بار خویش در دل

51

چو چین حلقه های زلف دلدار

چو مشکین رشته های غمزه یار

52

به هر سو نافه های چین گشادند

به هر جانب چه بازاری نهادند

53

چو خورشیدی نشسته خسرو چین

برو گرد آمده خلقی چو پروین

54

نهاده چون لب و دندان خود جم

عقود لولو و یاقوت بر هم

55

به یکدم گرد آن خورشید رخسار

هزاران مشتری آمد پدیدار

56

چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته

هزاران مشتری در وی نشسته

57

به بازار ملک دلهای پر غم

ز هر سو یک به یک افتاده در هم

58

هر آن کس کو به بازارش رسیدی

دل و جان دادی و مهرش خریدی

59

خبرهای ملک جمشید یکسر

رسانیدند نزد شاه شاه قیصر

60

طلب فرمود میر کاروان را

«سر و سالار خیل کاروان را،

61

ببین تا از متاع چین چه داری

بچو تاآنچه داری با خود آری»

62

متاعی چند با خود داشت زیبا

ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا

63

غلامی چند را همراه خود کرد

به رسم تحفه پیش قیصر آورد

64

ملک چون عکس تاج قیصری دید

بساط خسروانی را ببوسید

65

دعا کردش که عمرت باد جاوید

ز اوج دولتت تابنده خورشید

66

همه به روزی و پیروزی ات باد

سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد

67

جهان در سایه عدل تو ایمن

قلم در آمد و شد تیغ ساکن

68

ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین

چو بشنید و بدیدش رسم و آیین

69

ملک جمشید را نزد خود خواند

چو سروش سربلندی داد و بنشاند

70

چو پرسید این حکایت قیصر از چین

شدی گفتش حدیث قیصر چین

71

چو از حال دگر بودی خطابش

ندادی جم جواب الا صوابش

72

به دل گفت این جوان گویی سر و شست

ز سر تا پا همه عقل است و هوشست

73

نمی دانم که اصلش از کیانست

ولی دانم که با فر کیانست

74

نه خود از تاجرانست این جوان مرد

که کم یابد کسی تاجر جوانمرد

75

حیا و مردمی از مرد تاجر

نباید جست کاین امری است نادر

76

زمانی بزم قیصر داشت تازه

اجازت خواست دادندش اجازه

77

زمین بوسید و قیصر عذرها خواست

چو طاووسش بخلعتها بیاراست

78

به حاجب گفت تا نزدیک درگاه

وثاقی ساز داد اندر خور شاه

79

ملک سوی وثاق خویشتن رفت

ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت

80

نبود از شوق خورشید گل اندام

ملک را ذره ای چو ذره آرام

81

شبی نالید خسرو پیش مهراب

که با مهرش ندارم بیش ازین تاب

82

برای در جهان گشتی سر و بن

لب دریاست در، شو در طلب کن

83

ضعیفی تشنه از راه بیابان

رسیده بر کنار آب حیوان

84

جگر در آتش و دل در تب و تاب

تحمل چون تواند کردن از آب

85

بباید طوف آن گلزار کردن

چو باد آنجا دمی بر کار کردن

86

مگر بویی از آن گلزار یابی

درون پرده دل بار یابی

87

به دشواری بر آید گوهر از سنگ

به جان کندن به دست آید زر از سنگ

88

گرفتم ره نیابی در سرایش

توان بوسیدن آخر خاک پایش

89

چو بشنید این سخن مهراب برخاست

متاع چین ز دُرنامنه ملک خواست

90

بسی دیبای زیبا و گهر داشت

ز هر چیزی متاعی چند برداشت

91

غلامی چند با خود کرد همراه

بیامد تا در مشکوی آن ماه

92

اساسی دید خوش با چرخ همبر

نهاده بر درش دو کرسی از زر

93

نشسته خادمانی بر ارایک

درونش حوری و بیرون ملایک

94

از ایشان یافت مهراب آشنایی

سلامش کرد و گفتا مرحبایی

95

به خادم گفت:« من مهراب نامم

قدیمی درگه شه را غلامم

96

به وقت فرصت از من ار توانی

زمین بوسی بدان حضرت رسانی»

97

رسانید آن سخن را مرد لالا

بگوش ماه چون لولوی لالا

98

اشارت کرد تا راهش گشادند

در آن بستان سرایش بار دادند

99

چو مهراب اندرون آمد ز درگاه

سپهری دید یکسر زهره و ماه

100

بنامیزد بهشتی یافت پر حور

سوادی دید همچون دیده پر نور

101

رواقی آسمانی برکشیده

بساطی خسروانی در کشیده

102

مرصع پرده ها چون چرخ خضرا

نشسته در درون خورشید عذرا

103

صبا برخاست از گلزار امید

تتق برداشت از رخسار خورشید

104

حجاب شب ز روی صبح بگشود

گل صد برگ را از غنچه بنمود

105

نهاده سنبلش بر ارغوان سر

چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر

106

لب لعلش نگین خاتم جم

دهان از حلقه انگشتری کم

107

به صنعت رویش آتش بسته بر آب

ز مستی چشم شوخش رفته در خواب

108

عذارش آفتاب از شب نمودی

حدیثش قفل لعل از در گشودی

109

هزاران شعبه سر بر باد داده

چو موی اندر قفای وی فتاده

110

کمان ابروانش چرخ هر پی

که دیده کرده زه صد بار بر وی

111

هزارش دل نهان در گوشه لب

هزارش جان روان با آب غبغب

112

دو پستانش دو نار اندر دو بستان

دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان

113

میان چون سیم از زر مطوق

سرین چون کوهی از موئی معلق

114

میان چون کار خسرو پیچ در پیچ

دل او در میانش هیچ در هیچ

115

چو مهراب آتش رخسار او دید

چو باد آمد به پیش و خاک بوسید

116

نظر کرد اندر او خورشید و از شرم

بر آمد سرخ و می شد دیده اش گرم

117

بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی

که داری رنگ و بوی آشنایی؟»

118

جوابش داد پس مهراب کای جم

شهنشه را کمینه من غلامم

119

ز چین بر عزم این فرخنده درگاه

میان در بسته و پیمودم این راه

120

بسی آورده چون باد بهاری

حریر چینی و مشک تتاری

121

چو ببشنید این سخن بشناخت او را

به صد لطف و کرم بنواخت او را

122

همی پرسید حال چین ز مهراب

همی گفت او حکایت ها ز هر باب

123

ز هر جنسی متاع چین طلب کرد

به پیش، آورد مهرابش ره آورد

124

که:« حالی اینقدر با خویش دارم

اگر خواهی دگر، فردا بیارم»

125

زمین بوسید و جانی پر ز امید

جدا شد همچو ماه از پیش خورشید

126

به برج ماه چینی رفت چون باد

حکایت کرد یک یک پیش جم یاد

127

ملک جمشید در پایش سر افشاند

چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند

128

پس از حمد و ثنا رویش ببوسید

لبش بر لب سرش در پای مالید

129

که این چشمست کان رخسار دیدست

که این گوش است کاوازش شنیده ست

130

بدین لب خاک کویش بوسه دادست

بدین پا بر سر کویش ستاده ست

131

کنار یار بنما تا ببینم

کناری از همه عالم گزینم

132

سخن پرداز با خسرو حکایت

همی کرد از لب شیرین روایت

133

گهی پیچیدن اندر تاب مویش

گهی دادن نشان از نقش رویش

134

ملک زاده همه تن گوش گشته

ز نوش نکته اش بیهوش گشته

135

ملک را گفت:« من می دارم امید

که فردا مه رود در برج خورشید»

136

سحر مهراب چون صبح دل آرا

بر خورشید شد با مشک و دیبا

137

ملک درجی پر از یاقوت احمر

ز مشک و دیبه چینی ده استر

138

بدان نقاش چابک دست چین داد

به پیش شمسه چینش فرستاد

139

به باغ آن کاروان سالار با بار

در آمد همچو سروی کاورد بار

140

بهشت جاودانی یافت چون حور

که باد از ساحتش چشم بدان دور

141

در آن بستان روان جویی به هر سوی

نشانده سرو قدان بر لب جوی

142

سمن رویان چو شمشاد ایستاده

چو گل بر کف نهاده جام باده

143

شده جام بلور و ساغر زر

ز عکس روی ساقی لعل پیکر

144

در آن مینو زده خرگاه مینا

بجز گاه اندرون خورشیید زیبا

145

همه آن سرو قدان بلبل آواز

به عارض ارغوان و ارغوان ساز

146

زمین بوسید رنگ آمیز چالاک

ز روی خویش نقشی بست بر خاک

متن شعر کپی شد.