کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۸۷ - هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی ...

1

هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی

دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی

2

چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من

به بخت من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی

3

نمی ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری

تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی

4

من آن باشم که بر تابم عنان از دست تو حاشا!

همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی

5

خطا می دانم و آهو به آهو نسبت چشمت

که چشم شیر گیر تو ندارد هیچ آهویی

6

سگان کوی تو دایم به جستجوی خون من

همی پویند و می بویند خاک هر سر کویی

7

ازان می در قدح خندد که می را هست از ورنگی

ازان گل بی وفا باشد که در گل هست ازو بویی

8

ز سر می خواهم از بهر تو گویی بر تراشیدن

ولی چوگان تو سر در نمی آرد به هر گویی

9

دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر

ولی چون این دعا گویت بود کمتر دعاگویی

متن شعر کپی شد.