سایر · سنایی
فی قدوم الخضر
1
دوش چون شاهد جهان افروز
زلف شب برگرفت از رخ روز
2
من چو عنقا نهفته روی از خلق
شسته حرف پا زتخته زرق
3
گاهی اندر فنا بقا جستم
درد را زان جهت دوا جستم
4
کاه سر بر در عدم زده ام
در ره نیستی قدم زده ام
5
به وثاقم درآمد از ناگاه
خضر پیغمبر آن ولی الله
6
گفت ای عندلیب گلشن کن
طوطی خوش نوای نغز سخن
7
تا کی این عاجزی و حیرانی
اندرین تنگنای ظلمانی
8
چونکه بر تافتی زدعوی روی
خیز و آب حیات معنی جوی
9
تا زین ظلمتت نجات بود
در جهان بقا حیا ت بود
10
در مضیق جهان توقف چیست ؟
این همه غصه و تاسف چیست ؟
11
نه چو یعقوب گم شدت فرزند
که بریدی زخرمی پیوند
12
گفت خضرم ز راه غمخواری
کای فرو مانده در گرفتاری
13
بیت احزان چه جای توست بگو
مصر عشق از برای توست بجو
14
خیز و بیرون خرام ازین مسکن
رخت خود پن وطن برون افکن
15
کاندرین خطه خراب آباد
نشود خود دل خراب آباد