غزل · رهی معیری
شاهد افلاکی
1
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
2
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
3
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
4
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
5
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
6
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
7
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
8
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
9
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی