غزل · رهی معیری
رسوای دل
1
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
2
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
3
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
4
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
5
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
6
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
7
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
8
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل