غزل · رهی معیری
ماجرای اشک
1
تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
2
گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست
روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟
3
ماییم و سینه ای که بود آشیان آه
ماییم و دیده ای که بود آشنای اشک
4
گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیست
چون جویبار ساخته ام با نوای اشک
5
از بسکه تن ز آتش حسرت گداخته است
از دیده خون گرم فشانم بجای اشک
6
چون طفل هرزه پوی بهر سوی می دویم
اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک
7
دیشب چراغ دیده من تا سپیده سوخت
آتش افتاد بی تو بماتم سرای اشک
8
خواب آور است زمزمه جویبارها
در خواب رفته بخت من از هایهای اشک
9
بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم
از بسکه دردناک بود ماجرای اشک