غزل · رهی معیری
ترک خودپرستی کن
1
گر به چشم دل جاناجلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
2
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
3
در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی
با شکوه درویشان شاه را گدا بینی
4
گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را
عشق را هنر یابی درد را دوا بینی
5
چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن
تا بهر چه روی آری روی آشنا بینی
6
نی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماند
وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی
7
تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم
رند عافیت سوزی همچو ما کجا بینی
8
تابد از دلم شبها پرتوی چو کوکبها
صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی
9
ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن
تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی