غزل · رهی معیری
گریه بی اختیار
1
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
2
اسیر گریه بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
3
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
4
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
5
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
6
به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
7
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
8
کجا به صحبت پاکان رسی که دیده تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
9
رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست