غزل · رهی معیری
خنده مستانه
1
با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه ام
2
از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام
3
نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام
4
از چو من آزاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام
5
آفتاب آهسته بگذارد در این غمخانه پای
تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه ام
6
بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام
7
گرمی دلها بود از ناله جانسوز من
خنده گلها بود از گریه مستانه ام
8
هم عنانم با صبا سرگشته ام سرگشته ام
همزبانم با پری دیوانه ام دیوانه ام
9
مشت خاکی چیست تا راه مرا بندد رهی ؟
گرد از گردون برآرد همت مردانه ام