غزل · رهی معیری
پایان شب
1
رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز
غرق گل است بسترم از بوی او هنوز
2
دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید
نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز
3
از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد
جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز
4
دردا که سوخت خار و خس آشیان ما
نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز
5
روزی فکند یار نگاهی بسوی غیر
باز است چشم حسرت من سوی او هنوز
6
یکبار چون نسیم صبا بر چمن گذشت
می آید از بنفشه و گل بوی او هنوز
7
روزیکه داد دل به گل روی او رهی
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز