غزل · رهی معیری
سراب آرزو
1
دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
2
نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند
3
ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند
4
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
5
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
6
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند