غزل · رهی معیری
ستاره خندان
1
بگوش همنفسان آتشین سرودم من
فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟
2
مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند
اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من
3
مخور فریب محبت که دوستداران را
بروزگار سیه بختی آزمودم من
4
به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق
که لاله کاشتم و خار و خس درودم من
5
نبود گوهر یکدانه ای در این دریا
وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من
6
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان نسودم من
7
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من
8
گیاه دشت جنون خرم از من است رهی
که از سرشک روان رشک زنده رودم من
9
بیاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست
اگر ترانه مستانه ای سرودم من