غزل · رهی معیری
هوسناک
1
در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است
سایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است
2
چون مه روشن که تابد از حریر ابرها
ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است
3
یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته
یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است
4
روی گرمی شعله ای در جان ما افروخته
خانمان سوز آتشی در خرمنی افتاده است
5
دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است
6
نور عشق از رخنه دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبه ام از روزنی افتاده است
7
چون نسیم اندام او را بوسه باران کن رهی
کز هوسناکی چو گل در گلشنی افتاده است