غزل · رهی معیری
خاک شیراز
1
چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح طربناک تر است
2
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است
3
جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است
4
لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است
5
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
6
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
7
خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است
8
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است