غزل · رهی معیری
شب زنده دار
1
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
2
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
3
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است
4
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
5
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
6
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
7
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
8
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است