غزل · رهی معیری
پاس دوستی
1
بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنیها کرد با من در لباس دوستی
2
کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی
3
بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی
4
جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده حق ناشناس دوستی
5
دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی