غزل · رهی معیری
آغوش صحرا
1
عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند
2
با غم جانسوز می سازد دل مسکین من
مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند
3
عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت
ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند
4
از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هر که چون گل خواب در اغوش صحرا میکند
5
خاک پاک آن تهی دستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هر چه پیدا می کند
6
دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند
7
عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
در نماند هر که امشب فکر فردا می کند
8
همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است
دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند
9
هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا میکند