غزل · رهی معیری
آشیانه تهی
1
همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا
بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا
2
تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین
گرم خویی های شمع انجمن باید مرا
3
رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو
با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا
4
آشیان بی طایر دستانسرا ویرانه به
چند با دلمردگی ها پاس تن باید مرا؟
5
تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی
همت مردانه ای چون کوهکن باید مرا