غزل · رهی معیری
یار دیرین
1
به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
2
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی نالد
منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی افتد
3
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد
4
به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم
که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد
5
رود هر ذره خاکم به دنبال پریرویی
غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد
6
مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او
پسند خاطر مشکل پسند ما نمی افتد
7
تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی
کمند آرزو برجان من تنها نمی افتد
8
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد