غزل · رهی معیری
دریادل
1
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم؟
2
چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم
3
از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم
4
لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟
و آن مایه آرام کو؟تا چاره سازد مشکلم
5
در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم
6
در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا عاقلم
7
چون اشک می لرزد دلم از موج گیسویی رهی
با آن که در طوفان غم دریادلم دریادلم