غزل · رهی معیری
آتش جاوید
1
ستاره شعله ای از جان دردمند من است
سپهر آیتی از همت بلند من است
2
به چشم اهل نظر صبح روشنم زآن روی
که تازه رویی عالم ز نوشخند من است
3
چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند؟
که داغ عشق تو پیدا ز بند بند من است
4
در آتش از دل آزاده ام ولی غم نیست
پسند خاطر آزادگان پسند من است
5
رهی به مشت غباری چه التفات کنم؟
که آفتاب جهانتاب در کمند من است