کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سنگریزه

1

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای

بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

2

بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار

آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد

3

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟

4

حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین

نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست

5

شایان دست مردم گوهرشناس نیست

درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست

6

هر سنگ بدگهر نه سزاوار زینت است

با زر سرخ سنگ سیه را چه نسبت است؟

7

گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را

کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست

8

ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است

آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست

9

وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود

خوارش مبین که لعل گرانسنگ من بود

10

روزی به کوهپایه من و سرو ناز من

بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها

11

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق

لبریزه کرد از می عشرت ایاغها

12

ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد

وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد

13

آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش

کز دست رفت طاقتم از درد پای او

14

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم

آگه شدم ز حادثه جانگزای او

15

دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است

وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است

16

من خم شدم به چاره گری در برابر خویش

و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

17

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم

آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش

18

وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است

برپای آن پری چو رهی بوسه داده است

متن شعر کپی شد.