غزل · مولوی
غزل شماره ۱۳۵۷ - پیام کرد مرا بامداد بحر عسل...
1
پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
2
به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی
ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
3
سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص
حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل
4
بگوید آب ز من رسته ای به من آیی
به آخر آن جا آیی که بوده ای اول
5
به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد
هزار طره بروید ز مشک بر سر کل
6
شراب خوار که نامیخت با شراب این آب
کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل