سایر · اقبال لاهوری
افکار انجم
1
شنیدم کوکبی با کوکبی گفت
که در بحریم و پیدا ساحلی نیست
2
سفر اندر سرشت ما نهادند
ولی این کاروان را منزلی نیست
3
اگر انجم همانستی که بود است
ازین دیرینه تابی ها چه سود است
4
گرفتار کمند روزگاریم
خوشا آنکس که محروم وجود است
5
کس این بار گران را برنتابد
ز بود ما نبود جاودان به
6
فضای نیلگونم خوش نیاید
ز اوجش پستی آن خاکدان به
7
خنک انسان که جانش بیقرار است
سوار راهوار روزگار است
8
قبای زندگی بر قامتش راست
که او نو آفرین و تازه کار است