سایر · اقبال لاهوری
شاهین و ماهی
1
ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت
این سلسله موج که بینی همه دریاست
2
دارای نهنگان خروشنده تر از میغ
در سینه او دیده و نادیده بلاهاست
3
با سیل گران سنگ زمین گیر و سبک خیز
با گوهر تابنده و با لولوی لالاست
4
بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرش
بالای سر ماست ، ته پاست ، همه جاست
5
هر لحظه جوان است و روان است و دوان است
از گردش ایام نه افزون شد و نی کاست
6
ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروخت
شاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست
7
زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیست
صحراست که دریاست ته بال و پر ماست
8
بگذر ز سر آب و به پهنای هوا ساز
این نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست