سایر · اقبال لاهوری
تنهائی
1
به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی
همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟
2
هزار لولوی لالاست در گریبانت
درون سینه چو من گوهر دلی داری؟
3
تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت
به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟
4
رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی
اگر به سنگ تو لعلی ز قطره خونست
5
یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی
بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت
6
ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم
سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست
7
جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری
فروغ داغ تو از جلوه دلی است که نیست
8
سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت
شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر
9
که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل
10
چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست
تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت