سایر · اقبال لاهوری
اگر خواهی حیات اندر خطر زی
1
غزالی با غزالی درد دل گفت
ازین پس در حرم گیرم کنامی
2
بصحرا صید بندان در کمین اند
بکام آهو ان صبحی نه شامی
3
امان از فتنه صیاد خواهم
دلی ز اندیشه ها آزاد خواهم
4
رفیقش گفت ای یار خردمند
اگر خواهی حیات اندر خطر زی
5
دمادم خویشتن را بر فسان زن
ز تیغ پاک گوهر تیز تر زی
6
خطر تاب و توان را امتحان است
عیار ممکنات جسم و جان است