سایر · اقبال لاهوری
بهار تا به گلستان کشید بزم سرود
1
بهار تا به گلستان کشید بزم سرود
نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود
2
گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما
که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود
3
به علم غره مشو کار می کشی دگر است
فقیه شهر گریبان و آستین آلود
4
بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بست
نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود
5
نظر بخویش فروبسته را نشان این است
دگر سخن نسراید ز غایب و موجود
6
شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی
به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود
7
چه نقشها که نبستم به کارگاه حیات
چه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود
8
به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور
بنای بتکده افکند در دل محمود
9
بخاک هند نوای حیات بی اثر است
که مرده زنده نگردد ز نغمه داود