سایر · اقبال لاهوری
مرا ز دیده بینا شکایت دگر است
1
مرا ز دیده بینا شکایت دگر است
که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است
2
به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی
حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است
3
نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم
شرر به مشت پر ما ز ناله سحر است
4
ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست
جهان او دگر است و جهان من دگر است
5
مثال لاله فتادم بگوشه چمنی
مرا ز تیر نگاهی نشانه بر جگر است
6
به کیش زنده دلان زندگی جفا طلبی است
سفر به کعبه نکردم که راه بی خطر است
7
هزار انجمن آراستند و بر چیدند
درین سراچه که روشن ز مشعل قمر است
8
ز خاک خویش به تعمیر آدمی بر خیز
که فرصت تو بقدر تبسم شرر است
9
اگر نه بوالهوسی با تو نکته ئی گویم
که عشق پخته تر از ناله های بی اثر است
10
نوای من به عجم آتش کهن افروخت
عرب ز نغمه شوقم هنوز بی خبر است