سایر · اقبال لاهوری
آشنا هر خار را از قصه ما ساختی
1
آشنا هر خار را از قصه ما ساختی
در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی
2
جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئی
نی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی
3
صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گل
یک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی
4
پرتو حسن تو می افتد برون مانند رنگ
صورت می پرده از دیوار مینا ساختی
5
طرح نو افکن که ما جدت پسند افتاده ایم
این چه حیرت خانه ئی امروز و فردا ساختی