سایر · اقبال لاهوری
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
1
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
2
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
«کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست»
3
اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
4
تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری
چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
5
نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
6
بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیم
جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست
7
ز قید و صید نهنگان حکایتی آور
مگو که زورق ما روشناس دریا نیست
8
مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت
به جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست
9
شریک حلقه رندان باده پیما باش
حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست
10
برهنه حرف نگفتن کمال گویائیست
حدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست