سایر · اقبال لاهوری
جهان عشق نه میری نه سروری داند
1
جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
2
نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری
صنم پرستی و آداب کافری داند
3
هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا
نه هر که نان جوین خورد حیدری داند
4
بچشم اهل نظر از سکندر افزون است
گداگری که مآل سکندری داند
5
به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟
در آبه حلقه پیری که دلبری داند
6
فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریخت
به حیرتم که همین شیشه را پری داند
7
چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانی
جز اینکه پور خلیل است و آزری داند
8
یکی به غمکده من گذر کن و بنگر
ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند
9
بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش
اگرچه سر نتراشد قلندری داند